تبليغاتX
Lilypie Breastfeeding Ticker آميتيس من
در اين وبلاگ از دخترم،آميتیس و تجربه هايم با او مي نويسم
آمیتیس کم کم دارد از وضعیت دفع خودش خبر می دهد و این ،یک اتفاق رشدی مهم است.

امروز صبح به من گفت:

پی پی داره می یاد!

و راست می گفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 6:40  توسط میچکا | 

مدتی نتوانستیم وبلاگ آمیتیس را به روز کنیم.

می بخشین!

آمیتیس دارد 28 ماهه می شود و زبانی پیدا کرده که مگو و مپرس!

جدیدا هم وقتی حرفی از ما می شنود که خوشش نمی آید می گوید:

خجالت بکش!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:41  توسط میچکا | 

 

آميتيس ما در 18 ماهگي خيلي  از كلمه ها را ياد گرفته است و با زبان شيرينش مي گويد

بابايي و مامان زري(كه البته زري را اري مي گويد) از دهانش نمي افتد

آب،ماست،ماهي،پايين(البته بالا را هم پايين مي گويد)

داغ،خوابيده،برق،تاريك(اين روزها كه برق زياد مي رود،تاريك را ياد گرفته است)

دايي،چايي،دست،دست شويي،پا،

تاب تاب عباسي (عاشق تاب سواري است)حتي خدا منو نندازي را هم به طور ناقص مي گويد

كش(يعني كفش) منير (يعني پنير) پاشو-بشين-شير-سيب-

آخيش(وقتي به زحمت كاري مي كند)

با دست به دهانش اشاره مي كند يعني غذا بده!

دعا مي كند،خداحافظي مي كند(خدافظ هم مي گويد)

از روي تخت يا مبل به راحتي پايين مي آيد

...

آميتيس دارد بزرگ مي شود/

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:37  توسط میچکا | 
 

امروز ۱۴ بهمن اولین سالگرد تولد آمی تیس است.جشن تولد در روزهای آینده برگزار خواهد شد.

۳تا واکسن خورد (سرخجه ُسرخک و اوریون ) تا واکسن یک سالگیش کامل شود.جالبه بدونید که در حین واکسن اصلا واکنشی نشون نداد حتی یه آخ نگفت!! شاید به خاطر اینکه از اون خانم خجالت می کشید.

نمی دونم هرچی بود به خیر گذشت.

قرار شد مراقبت ها هر ۲ماه یک بار باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:7  توسط میچکا | 
 

امروز ۱۴ بهمن اولین سالگرد تولد آمی تیس است.جشن تولد در روزهای آینده برگزار خواهد شد.

۳تا واکسن خورد (سرخجه ُسرخک و اوریون ) تا واکسن یک سالگیش کامل شود.جالبه بدونید که در حین واکسن اصلا واکنشی نشون نداد حتی یه آخ نگفت!! شاید به خاطر اینکه از اون خانم خجالت می کشید.

نمی دونم هرچی بود به خیر گذشت.

قرار شد مراقبت ها هر ۲ماه یک بار باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 7:59  توسط میچکا | 

 

   آميتيس امروزبا مادرش در مراسم عاشورا شركت كرد با يك چفيه سفيد و سربند يا رقيه بنت حسين (ع) و چون هنوز راه نيفتاده  داخل كالسكه نشسته بود و دوروبر را تماشا مي كرد.در كوچه ما يه حسينيه كوچكي هست كه ما رفتيم اونجا ،قبل از راه افتادن دسته آش نذري خورديم و بعد از تماشاي چنددسته به خونه برگشتيم.

ناگفته نمونه كه يكي از همسايه ها ناهاربرامون  چلوخورش قيمه  نذري آورد كه خيلي لذيذ بود.

و اما آميتيس......

از يك هفته پيش با گرفتن مبل يا دسته صندلي بلند ميشه و چند قدمي به سختي راه ميره.

تازگي ها دست به تقليدش خيلي خوب شده مثلا

مسواك زدن را تقليد مي كنه و اصرار داره كه مسواك مارا بگيره كه براش يه مسواك خريديم.

ديشب هم برس مرا از دستم گرفت به موهاش كشيد.

ضمنا بادكنك را فوت مي كنه چون ديده كه باباش و من اونو چطور باد مي كنيم.

گوشي تلفن را روي گوشش ميذاره و توپ را با دستش پرت مي كنه.

روابط اجتماعي اش هم خوبه و عاشق بچه هاست ولي در همسايگي ما فقط يه پسر10 ساله به اسم دانيال هست كه گاهي اوقات پسردايي دانيال ،پوريا ي 4 ساله هم اضافه ميشه كه آميتيس خيلي به اونا علاقه داره و معمولا يك ساعتي را با آنها سر مي كنه واز بودن با آنها راضي و خوشحاله(به همين زودي دوست پسر گرفته!!).

ناگفته نماند كه چند تا عكس هم با اونا گرفته.

ديانا خواهر دانيال كه در 14 آذر به دنيا آمده ، امروز 45 روزه شده  آمي تيس خيلي به اون علاقه داره وبا ديدنش حسابي ذوق ميكنه. البته اگه جلويش را نگيريم بطرفش هجوم مي بره تا صورتش را لمس كنه.امروز يه سري به اون زديم و آمي تيس دستهايش را گرفت و با كمك من بغلش كرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:45  توسط میچکا | 

 

به لطف خدا دست  باباي آمي تيس خوب شده و آتل را از كرده است و دو سه روزيه كه سر كار ميره .

آمي تيس بغل باباش ميره و مثل سلبق ازش اجتناب نمي كنه.

با شنيدن كلمه النگو  دستش را جلو مياره و اونو نشون ميده.

ضمنا تازگي ها زير ميز ميره

درب ظرف ها را باز مي كنه

كتاب را ورق مي زنه

به خودكار و كامپيوتر علاقه داره

تخمه آفتاب گردون و پسته خيلي دوست داره

شكلات و بستني كه جاي خود داره

چايي هم مي خوره

و از ميوه ها خيار ،نارنگي ،پرتقال و انار را دوست داره

اما اين ماه خوب وزن نگرفت يكي از دلايل آن تحرك زياد اوست كه توصيه شد كره به همه غذاهايش اضافه شود

وزن

10 كيلو و سيصد گرم

قد 74 سانتي متر

ضمنا  يك عكس يادگاري از سالگرد تولدش در فتو گالري رضا گرفتيم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 18:58  توسط میچکا | 

 

امروز باباي آمي تيس دستش را عمل كرد.

عليرغم اين كه يه مدتي دستش در گچ بود ولي استخوان دست نه تنها جوش نخورد بلكه جابه جا شد و تنها راه عمل بود.

عمل در بيمارستان بازرگاني انجام شد و پزشك معالج دكتر شريعتي  فوق تخصص دست بود. خيلي ها به ديدن بابا اومدن از جمله بابا بزرگ كه از شمال اومد و براي آمي تيس يه النگو آورد

بابا در اين مدت همه اش خونه بود  ولي آميتيس در اين مدت بغلش نمي رفت مثل اين كه احساس مي كرد كه اتفاق بدي افتاده و فقط خودشو به من مي چسبوند حالا ببينيم از اين به بعد چي ميشه..

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 18:37  توسط میچکا | 

 

يلداي امسال را با آمي تيس جشن گرفتيم البته باباي شاپرك با دست شكسته براي هر سه نفرمون فال گرفت.

اميدوارم همه ايراني ها و غير ايراني ها در سلامت باشند ود ر كنار خانواده ها ي خود لذت ببرند.

به اميد روزي كه جنگ و خشونت از كره خاكي رخت بندد وجاي خود را به گذشت و مهرباني  دهد.

به اميد پيروزي روشنايي محبت بر تاريكي ظلم

به اميد خير و بركت روزافزون براي همه موجودات اين كره خاكي

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 19:10  توسط میچکا | 
 

امروز بابای باقلوا تصادف کرد و دستش شکست.

شب سختی بود بابا   ساعت ۳ از بیمارستان اومد و آمی تیس که عادت داشت شب ها  دورو بر ساعت ۱۰  بپره تو بغل باباش ، امشب تا ساعت ۱۲ منتظر بود و با شنيدن صداي زنگ همسايه ها به د رنگاه  مي كرد و مي گفت بابا...ولي ساعت ۱۲ با خستگي خوابيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:7  توسط میچکا |